الان که تو حوزه هنری دارم خدمت می کنم
چابک سازی
این طرحی بود که تو این سازمان داره برپا می شه و یه سری موافق و مخالف داره البته خوبه نه زیاد ...بعضی ها رفتن بعضی ها رو رفتوندند البته راه برای بعضی ها هم که می خواستند بیاند یه کمی بسته شد ... هی هی
سربازی
خو به کرم پدر جان معظم و رزمنده سربازی ما به چند ماه که حدوداً نصف قضیه بود کم شود و تقریباً یک ماه اندی روز دیگر تموم میشه ... شکر خدا ... خیلی خوب شد یه ساله سر و تهش هم اومد ولی تموم نشه همه همه گیـــــــــــــــــــــــــتر که درستو بخون ... اگه من درس خون بودم که درس می خواندم نمی رفتم سربازی گیر دیگه می دن ... البته خر سدم پیش ثبت نام کردم 500 هزار تومن داشت تموم می شد که اگه خدا بخواد این قضیه به 11 هزار تومن کاهش پیدا می کنه انشا الله
این هم یه شعر بسیار بسیار زیبا
هرکی خوند قول بده گریه نکنه که خدم کم بود گریه کنم
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب
می گفت :
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
این موضوع از کجا شروع شد به کجا ختم شد

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
خودم اگه عادت به یه کاری داشته باشم که همه ممکنه تو روز انجام بده ... خوب وقتی که با کسی انجام بدم کیفیت انجام اون کار و کیفیتش برای انجام خودم رو پیدا می کنم ... اینی که گفتم مقدمه بود ... آقا من به خودم یه عالمه امید وار شدم ... خیلی ...
آخه بین آدمی که اخلاق ندارذه با آدمی که بد اخلاقه و بین اونها با آدم خوش اخلاق یه عالم فاصله است ... یعنی چی؟؟؟
یعنی این که من نسبت به تقریباً کا آدم هایی که تو روز با اون ارتباط دارم ... با بد اخلاقند یا اصلاً اخلاق ندارند یعنی تربیت نشدند و ثبات اخلاقی ندارند یه بار ناراحت یه بار خوشحال یه با عصبانی یه بار پریود ... یعنی چی آخه آئم وقتی که از دست یکی دیگه عصبانیه نباید رو بقیه تلافی کنه این اوج بی تربیتیه ... آخه یه مظی با لاسر من بود و من هر کاری می کردم تاخمم و می کشید و تذکر می داد و وقتی که مظی نباشه همین میشه... اون وقتی من باید از دست اینها بکشم من تحملشون کنم ... آخه این قدر بی تربیت؟؟؟؟
::شب عید::
تو BRT بودم یکی اوم همین جوری نه من اونو می شناختم نه اون منو ... گفت:"دیگه شب عیده برو کار کن مگو چیست کار ... گفتم آره همین طوریه که میگی ... بعد با خودم فکر کردم مگه شب عید چیه؟؟؟ الکی یه بهونه درست کردیم که سر هم دیگرو بیشتر و بهتر کلاه بزاریم ... تا از هم توقع داشته باشیم مردم هم بیکارند هااااا خوب ها لا سال تحویل شده یه جور دیگه سرخودمون رو کلاه بزاریم... در همین فکر تو BRT بودم که یکی اومد و می خواست یه چیزی رو بفروشه گفت:" .... این خودش کشویی دی میاد....
:: اتوبوس::
تا الان اینقدر نترسیده بودم که دیشب وقتی اوتوبوس داشت دور میزد ترسیدم گفتم این تو بمیکی از اون توبمیکی ها نیست این دفعهدیگه چپ شده بی برو بیا ... آخه خیلی در دور زد
::تموم شد::
این تیتر خیلی تکراریه ... ولی چه کار کنم که این دفه تموم شد ...کشون داشتیم تموم یه احساس سبکی یه احساس خوشحالی پنهانی یه هم چی چیزی یه دیگه شما هم صاحب این احساستون باشید مراقب باشید که اگه نباشید هر کاری مکه بخواد انجام میده... هر کاری الایاایوهالن تموم شد اگه هم تموم نشده باشه تمومش می کنم
عیدتون مبارک من که دارم میرم مسافرت اونایی که نمیرن
راستی که سری اس ام اس بی مزه هم میزارم تو ادامه مطلبه خواستید بخوندیبد
::
نمی دونم از کجا شروع کنم ... ولی خیلی دلم پره ... از طرفی هم نمی خوام ناشی بازی در بیارم و حرف آخر و اول بزنم ... یکی اول شروع کرد بقیه هم حمله ... هر کی یه چیز می گفت ... بزار از سازمان بگم ... حاج خانوم رفت ... من با فلانی و دورو وریاش که رفته بودیم پارکینگ رفتیم طبقه پنج ... شروع کردی هر چی می خواست گفت بی پروا و بی پرده ... گفت ...
برگشتم محل ... انگار نه انگار که یکی به خاطر این که رئییس غرور نداشته من رو له کرد و از بین برد ... گذشت به اواسط کا رسیدیم ... نه اوایلش بود ... هر دفعه یه تیکه می نداخت و کنار می کشید من بودم و آماج حملات ... هر شب ... نمی دونم برای چی شده ... برای این که فقط به من گیر بده ...به من ...
یکی نیست بگه آخه شما برای چی به من می گی که: هر چی گفت کوتاه بیایید و کنار بیایید ... اگه حرف شما نبود که تا الان برنامه این جوری نمیموند ... یا من می رفتم یا ... حداقل الان اینقدر داغون نمی شدم ...
الان اونجا بودم ... دیدم بلـــــــه ... اونجا شده سپاه و چون بعضی از آقایون زود تر امدند ... شدن رئییس و ما هم باقر ... گفتم باشه خوش باشید و خوش بگذره ... برگشتم ... هیچ کس نفهمید چه مرگمه ... تو گه خوردی میگی: من تورو درک می کنم ... یکی نپرسید ... بعضی موقع ها با خودم می گم که کاش من یه کلاغ سیاه بودم ... ولی الان می بینم من همون کلاغ سیاهم که تنها و بی کسه ... آخه من اون کلاغ سیاه رو در حد توضیح وب روایت کرد ولی منو کی می خواد روایت کنه ... به همه نزدیک ولی تنها تنهای تنها ... انقدر که این حرف ها رو زدم که لوس و بی مزه شده ... این هم از درد دل ما ... اینقدر مشتری اومد که نفهمیدم که چه گهی خوردم که ...
امشب ز غمت میان خون خواهم خفت/ و ز بستر عافیت برون خواهم خفت
هر دوست که دم زد از وفا دشمن شد/هر پاک روی که بود تردامن شد
گویند شب آبستن غیب است عجب/ چون مرد ندید از که آبستن شد
...............................
دیشب بهسیل اشک ره خواب میزدم/ نقشی بهیاد خطّ تو بر آب میزدم
چشمم بهروی ساقی و گوشم بهقول چنگ/ فالی به چشم و گوش درین باب میزدم
ساقی به صوت این غزلم کاسه میگرفت /میگفتم این سرود و می ناب میزدم
خوش بود وقت حافظ و فالِ مراد و کام/ بر نام عمر و دولتِ احباب میزدم
امروز که داشتم به خودم و تی ان تی فکر می کردم ... دیدم بابا جان بلاً خیلی بهتر بود خیلی ... هر چی داریم پیش می ریم بد تر می شه که بهتر نمی شه ... البته بیشتر بحثم رو خودمه ... قبلاً آدم بهتری بودم ... هر روز بد تر از دیروز ... بد تر ... آقا به کجا چنین شتابان؟ به کجا؟ نمی دون آخرش قراره چی بشم ... ولی می ترسم .. از چیزی که هستم می ترسم .. از چیزی که قراره بشم می ترسم ... از چیزی که قرار نیست بشه می ترسم ... از خودم بدم میاد این بدم میاد از اون بدم میاد از همه بد میاد از آینده بدم میاد ...
میله های BRT شفا میده
امروز فهمیدم ... تنها دلیل که با عث میشه وقتی که ته اتوبوس خالیه و مردم نمی رن عقب واییستند به خاطر اینه که عمو قالیباف دعا خونده ... فقط همه به میله های اولیه اتبوس ها خونده که شفا بدن ... حالا جالب این جاست که هر کی میاد تو یه تیکه ای میندازه ... "عذاب قبر را در BRT تجربه کنید" ... "بگوزی رسیدی تهرانپارس" ... و...
نمی دونم اون صبح روشنایی که شیخ ازش صحبت می کنه چرا طلوع نمی کنده ... بابا جان پیر شدم دیگه ... دارم دیونه می شم ... چرا کسی حواسش به من نیست ... یا اهل عالم دارم می سوزم ... تموم شو ... تموم شو دیگه
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
...این شعر و قبلاً هم گذاشته بودم...
تو این جشنواره فیلم های تلویزیونی که همین چند وقت پیش داشت نشون می داد ... که احتمالاً هنوز هم ادامه داره ... جند تا از فیلم هاش بد نبود .... یعنی خوب بود ... یکی از اون فیلم ها "یادم تورا فراموش" بود قبلاً ناقص دیده بودمش و این دفعه هم ناقص تر ...
قصه سر یه جناق ... جناغ مرغه ... یه زوج علی الظاهر که خوشبختند ... که مرده می خواد طلاق بده زنه رو ... بگزیم ... اصلاً چه ربطی داره ... این چرتو پرت ها رو نوشتم چون خیلی از این اسمه" ای دوست یادم تورا خاطر فراموش" خوشم میاد ... چون توش کلمه دوست ...کلمه ای که من به خاطرش خیلی جنگیدم خیلی اصرار کردم خیلی ناراحت و عصبانی شدم خیلی گریه کردم به قول شیخ: " چند وقت دیگه همه چی از سرت می افته" ببینیم و تعریف کنیم ... خر که همون خره تازه پالانش رو هم عوض نکردیم ...همش تقصیر منه ... شیخ میگه آدم شخصیت داره نباید به خاطر یه نفر آدم این قدر خودشو بی شخصیت نشون یده ...
تو این فیلمه که اولش گفتم ... دفعه اول مرد به نا مردی تمام برنده می شه ... ولی طلاق رو می زارند برای بعد ... تو این مین زنه اصرار می کنه که یک بار دیگه جناغ جناق بشکونند ... ولی مرده قبول نکرد ... زنه گفت تو که دفعه اول گفتی من قبول کردم ... بدونه چونه چرا ... تو هم قبول کرن ... و این دفعه دوم مرده باخت و زنه برده و طلاق نگرفتن ....
کاری ندارم ولی کاره من اشتباه بود و لی بایه نفرکه اشتباه می کنه نباد این جوری رفتار کرد ... صورت مسئله رو پاک می کنی؟؟؟ من که خودمو مطیع شیخ می دونم و هستم و حرف اون گوش میدم ... انشا الله که همه چی درست میشه
::استخر::
دیشب ... دیشب دورو ور ساعت 7:30 بود که .... به من میگه که دکتر می خواد بره استختر یه تارف هم زد من همگرفتم .... بکن بریم ... بیم تا من اماده شم برم هزار تا کار کوچیک و بزرگ پش اومد هزار تا ... از این ور محل تا اون محل صد بار رفتم صدبار اومدم ... خسته شدم ... بگزریم ... من نشتم تو ماشین و رفتیم طبق معمول اول یه چند تا سوال بهدش هم سکوت محض تا این که چند بار دکتر پرسید پاشین پشت سری هنوز داره میاد؟ ... رفتیم بلـــــــــه. به هر حال یه کونی به آب زدیم ... تازه دستم هم اوف شد... اهان راستی ساک و مایو و شونه و یه سری خرت و پرتامون رو جا گذاشتیم من به اومید اون احمق اون به امید من عاقل ...
::رفاقت::
اومده به من میگه که(شیخنا):: ...خ...ا...ی...ه...م...ا...ل...ی... رو بزار کنا با یا با ماشین من برو کارت دارم ... بعد از یه عالمه هاشیه یه عالمه ... تازه شروع کرده ...طبق معمول شروع کرده کارهای من رو با حرف ها نقض کنه ... منو مسخره میکنه ... میگه مگه من به تو نگفته بودم که بکش بیرون؟ ... منم بهش میگم که مگه نگفته بودم که طول می کشه با خودم کنار بیام؟؟؟ هان؟؟؟ از استخر تا محل یه بند حرف های تکراری که سری پیش گفته بود میگم ان طور که میگی نیست ... میگه که الان سنت اقتضا نمی کنه که بفهمی بعداَ می فهمی .... میگم باشه... هر چی تو بگی... تازه تو خودم کشته بودمش که با نفس مسیحایی شیخ زنده شد ... دیشب تا الان که دارم این پست و می زارم دارم با خودم لج می کنم که ... بکوشمش ... نا مرد یک غول هفت سری هست که ... کشته نمی شه این دفه داشتم می کشتمش که این زندش کرد ... می بینی هرچی بافته بودم پنبه شد ... خیلی هم بد نشود چون اجازه گرفتم که یگه نرم روضه تا ببینمش
::صفر::
ماه صفر ... امروز تو مغازه این رفیقم بودم که اینترنت داره ... البته اگه اجاه به ده که من استفاده کنم ... اگه.. القصه نشته بودیم خوش بودیم سوار خرگوش بودیم که یکی از این بچه های معتاد نمای معتاد نما اومد و تخمه تارف کرد من حسب شاگردی شیخ رد کردم ولی این یارو قبول کرد ... بعد از چند دقیقه یکی از راننده های آژانس اومد بعد این یارو بعد از سلام و علیک و احول پرسی بهش تخمه تارف کرد ... من اون راننده رو خوب نمیشناختم ... یعنی قیافش که خیلی غلط انداز بود ... القصه وقتی که این یارو تخمه تارف مدر اون راننده محترم فرمودند که:
دیوونه الان ماه صفره ... آدمیزاد تو ماه صفر تخمه نمی خورده
آقا منو می گی دیگه دنیا داشت سرمن خراب می شد ... اصلاً فکر نمی کردم که اون راننده متر این جوری فکر کنه ... خلی برام جالب و تعجب آور بود ... این هم از بی خبری ما از این عالم و اون عالمه دیگه::
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
::چند رور پیش حافظ یه حالی دمه ظهر داد تا شب رو هوا بودم::
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش / گل در اندیشه که چون عشوه کند
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند/ در کارش خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش
جای آن است که خون موج زند در دل لعل/ زین تغابن که خزف میشکند بازارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود / این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
ای که در کوچه معشوقه ما میگذری/بر حذر باش که سر میشکند دیوارش
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست/هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل /جانب عشق عزیز است فرومگذارش
صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه/به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش
هرچی نوشته بودم پرید
بیارزگی این احمقی بود که اینتر داده بود... یه رفیقه طلبه دارم که اگه اس ام اس بفرسته و ناقص بیاد نه میگه چی فرسته ... نه یه بار دیگه می فرسته ... نم هم اگه یه بار دیگه نمی نویسم به خا طر اینه که مشکل طوقه پیدا کردم ... ولی یه چند تا سوال می زارم هم بخونیپد هم بخندید ...
گه این میل رو دریافت کردی، یادت باشه به خاطر این نیست که من فکر می کنم تو از من باهوش تری، OK؟
در ادامه این مطلب 4 تا سوأل هستش. باید اونها رو سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری، حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی.
آماده ای؟
برو پایین تر.....
سوأل اول :
فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟
پاسخ:
اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.
سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی.
برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی..
سوأل دوم:
اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟
جواب:
اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟)
شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟
سوأل سوم:
ریاضیات فریبنده!!! این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید.
عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید. 1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟
به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است.
باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید.
مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید... تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!
پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana 2- Nene 3- Nini 4- Nono. اسم پنجمی چیه؟
جواب: Nunu؟
نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.
بابا ایول، مارو باش رو دیوار کی داریم یادگاری می نویسیم. آبرومونو بردی که بابا.
اینو برای امتحان اونهایی که فکر می کنید باهوشند بفرستید.